من آدمم يا لاشخور؟   

وقتي تو يه صحرا گير بيوفتي كه لاشخورا دورت كردند تو باشي چيكار مي‌كني؟ من حكم همين رو دارم ولي نمي‌دونم كه لاشخورم يا اوني كه گير افتاده. كاشكي مي‌شود آدم فرار كنه از خودش از مردم از همه چيز فرار كنه اينقدر بره كه به هيچ‌جا نرسه داد بزني كسي صدات رو نشنوه. ما همه دارم گول مي‌خوريم چون اين نيست زندگي كه تو نفهمي داري چيكار مي‌كني و براي چي هستي. دلم مي‌خواد از اين‌جا برم و تنها باشم ولي مگه مي‌شه تو بايد در عين خاص بودن عام باشي عزيزم چون اگه غير از اين باشه بايد بميري. چي داري ميگي به من براي كي داري حرف مي‌زني؟ براي مورچه‌ها. اونا مي‌فهمن مگه نه؟ چرا از تو مي‌پرسم. از كي بايد بپرسم، اصلاً من چقدر مي‌پرسم. ولي الان باز فكر كردم ديدم تو اون صحرا انگار بيشتر خوش مي‌گذره چون اون‌جا تو تنهايي حالا ما چند نفر هستيم؟ فكر كنم بعضي وقتا دو نفر گاهي هم بيشتر چون يه موقع‌هاي ديگه يه صداهاي ديگه‌اي هم مي‌شنوم كه از نظر شخصيتي هم خيلي فرق مي‌كنه اونوقت مي‌شي چند شخصيتي؟ آره چون نمي‌دونم چندتاست كه بگم مجبورم كه نگم. پس چي بگم؟ اصلاً لازمه كه بگم؟ ولش كن چرند نگو برو سر اصل مطلب چقدر دوست داري كه اونجا بموني؟ خب يك ماه نه يك سال نه نه اصلاً تا هميشه. دل تنگ مي‌شي خره خسته مي‌شي. ولي مي‌دوني خوبيش اينه كه كفايت مي‌كنه چون حداقل اونجا يه حالت خلسست چه خوب زماني نيست آخ آخ ديرم شد بايد برم كارام رو بكنم برم خونه. باي
لينک
یکشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٦ - نیلوفر

   چشم خدا   

بعضي وقتا آدم احساس مي‌كنه كه اصلاً همه چيز الكيه وقتي به اطراف نگاه مي‌كنه ميگه اصلاً من بين اين مردم چي مي‌خوام؟ خدا داره من رو مي‌بينه كه اين وسط غريب افتادم يا نه؟ اصلاً خدا چشم داره كه من رو ببينه؟ هر چي ميام بين مردم نباشم نمي‌شه، آخه تو بگو مي‌شه؟ از در خونه كه مياي بيرون چشمت ميوفته تو چشم مردم. آخه اينا از من چي مي‌خوان؟ هرچي فكر مي‌كنم به نتيجه نمي‌رسم، كه من نمي‌فهمم يا بقيه، شاد من نمي‌فهمم ولي كيه كه بفهمه؟ از اين آدما هر چي كه انتظار داري برعكسش عمل مي‌كنند. البته من از آدما نتظاري ندارم، منظورم اين بود كه غير قابل پيش‌بيني هستند. امروز دوباره برف اومده و من احساس خوبي دارم، وقتي برف و بارون مياد احساس مي‌كنم خداوند گناهام رو بخشيده، نمي‌دونم چرا اين احساس رو دارم، اصلاً مهم هم نيست كه چرا اين همه كه اين حس به من آرامش ميده. خب همه چي كه نبايد شيرين باشه يه موقع‌هايي بعضي از تلخي‌ها هم خوشمزه‌ست، مثل يه فنجون قهوه تلخ داغ اونم پشت پنجره و بيرونم برف بياد. چقدر دلم مي‌خواست تو برفا بازي كنم. اَه هيچي نگو كه باز بچهه مي‌ياد سراغت. زياد با خودت كلنجار نرو نشد كه نشد. به هر حال تو مي‌توني برف بازي كني، چون دست و پا داري. (با خودت بگو من مي‌تونم پس هستم) خدايا با چشمات من رو ببين. همين

لينک
شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦ - نیلوفر

   از من نپرس: يعني چي؟   


امروز بعد از مدت‌ها رفتم سراغ موزيك‌هاي قديمي، خيلي وقت بود كه ديگه نقاشي نمي‌كشيدم. بعد از اين كه آلبوم (The Wall) پينك فلويد رو گوش دادم رفتم سراغ كارت‌هاي تاروت و اين دفعه (سركوب) رو انتخاب كردم. بر خلاف تصورم خوب از آب درومد، وقتي رنگ مي‌زدم احساس كردم كه واقعاً تخليه انرژي‌هاي بد مي‌شم. حتي فكر كنم تو اون زمان از مراقبه هم برام بهتر بود، البته اونم خودش يه نوع خلسه است. گفتم فردا جمعه ا‌ست و نمي‌خوام برم نشريه يه كاري كنم. حداقل فردا رو مي‌تونم تا لنگ‌ظهر بخوابم، گفتم لنگ ياد يه چيزي افتادم، چرا ما لنگ در هواييم؟ البته خود لنگ در هوا يه واژست، كاشكي اين واژه‌ها از بين مي‌رفتن. تا كي آخه مي‌خوايم بازي با كلمات كنيم؟ چه مي‌دونم والله شايد قرار در طول بقاي من هميشه همين باشه. ولي من به اين نتيجه رسيدم كه آدم نبايد ديگه بگه. خوب يه زماني من خيلي مي‌گفتم و بحث مي‌كردم ولي الان چه فايده داره اين كار؟ فكر كنم جمعه‌ها بايد برم تو لاك خودم تا بهتر بتونم در طول هفته عمل كنم. آخه من انرژيم رو از نشريه مي‌گيرم، آه چقدر خوبه كه آدم خلق كنه ولي از اون بهتر اينه كه خلق كني ولي يكي بگه يعني چه؟ عجب مجله بي‌خودي اونجاست كه آدم مي‌گه: (خدايا من رو نجات بده)، يا مثلاً يك داستان با تمام حست مي‌نويسي يكي مي‌ياد مي‌گه خيلي خوب بود ولي فلان جاش يعني چي؟ اون وقت اگه بپرسي كجاش رو فهميدي بلا‌نسبت واي مي‌سه مثل بز نگات مي‌كنه مگه: هان؟ اينجاست كه مولانا ميگه: از ديوو دد ملولم و انسانم آرزوست. تمام

 

لينک
جمعه ٢۱ دی ،۱۳۸٦ - نیلوفر

   بچگي كن!   

چرا همه‌چيز به من جديداً مي‌گن كه بايد كودكي رو باز گردونم؟ مگه اگه اون بياد چي مي‌شه؟ هيچي فقط دوباره تكرار مي‌شه.

خوب آره من بچگي نكردم الان كه برف اومده دلم مي‌خواد بچگي كنم، برف بازي كنم، ولي چرا نمي‌شه؟

خب خودم مي‌دونم چرا چون ديگه بزرگ شدم. مي‌خوام با كي بچگي كنم؟ نمي‌دونم. گفتم برم سراغ كتابخونم و چند صفحه‌اي از هدايت بخونم. هدايت، اين من رو ياد چي مي‌اندازه؟

آهان بچگي، آره من كلاس چهارم دبستان كه بودم كتاباي هدايت رو تموم كردم. اَه باز ياد بچگي افتادم خب پس هدايت هم حرفي براي گفتن نداره. اونم بچگي رو يادم مي‌ياره.

خب شايدم بايد همين باشه ولي حتي كاستاندا هم نمي‌تونه كمكي كنه چون اون هم تجربه كردم. خب پس چي رو بايد ثابت كنم؟

اصلاً لازم هست كه چيزي رو تو بفهمي؟ اصلاً حوصله ندارم جوري بگم كه تو بفهمي. چون تو هيچ وقت نمي‌فهمي.

اَاَاَاَاَاَاَ يادمه يه زماني چقدر توضيح مي‌دادم ولي الان به دوستم كه حتي مي‌فهمه هم مي‌گم ولش كن حوصله ندارم توضيح بدم، يا اصلاً مي‌فهمي كه من چي مي‌گم؟

ولي خب من بايد كمكش كنم تا خودشو ببخشه، شايد الان وقتش رسيده كه ببخشم و بزارم بچگي كنه، بزرگ بشه و بميره.

 خلاص

 

 

لينک
پنجشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٦ - نیلوفر